« اردیبهشت 2008 | ص?حه اصلی | مهر 2008 »
حکایت آن کلاغ
شهپر بال بگشود و فراز همی برفت سوی آن تپه گُه.
که مانده بود به جای،
از گذر یکی عابر،
بر کوره راهی چُنین.
نوشته شده توسط yale در ساعت | نظرخواهی (0)
زین خلق پر شکایت گریان
از شهر پر درد خسته ام.
هر انسان، صد درد.
بنمای رخ.
نوشته شده توسط yale در ساعت | نظرخواهی (0)
چشمهایش
یه حساب دودوتا چارتا بم میگه :
باقی عمرتو
همشم که بخوابی
بلکم اون چشمارو به خواب ببینی،
برد کردی.
نوشته شده توسط yale در ساعت | نظرخواهی (0)