« پاييز بي باران | ص?حه اصلی | يك روز گذشت. »
يك عكس يادگاري مي گيري آقاي ژول! ؟
يادت هست آقاي ژول. آن روزي كه آمدي گفتي:" هي پسر! مي خواي يه چيزي
بت بدم بخوني، تا اولين كسي باشي كه مي خونيش؟"
آن روز گفتم بله آقاي ژول، ولي راستش را بخواهي داشتم خدا خدا مي كردم كه
مثل آن داستان هاي بي سر و ته پانصد صفحه اي كه در هر صد صفحه اش تنها يك
اتفاق نسبتا قابل توجه( تازه آن هم نسبتا، يعني نسبت به ساير اتفاقات رخ داده در
داستان، كه مجموعه ايست از افعالي كه يك معلول روي ويلچر با دست هاي فلج و
هوشمندي يك توله خوك مي تواند از روي عادت انجام دهد) مي افتد نباشد.
و همان روز يكي از همان اتفاقات نسبتا قابل توجه براي تو افتاد .
تو مردي آقاي ژول. بعد از اينكه پاكت را به من دادي - انگار كه داشتي نگين اشراف زادگي
خاندان سر تا پا كارمندت را به من مي دادي- رفتي و مثل قهرمان داستان هايت
ول افتادي روي مبل اتاقت و غزل را خواندي.
من ماندم و آن چهار صد صفحه اي كه چشمم آب نمي خورد چيزي غير از همان هاي
قبلي باشد. مي توانستم بياندازمش دور. آخر غير از من و هفت هشت نفر كارمندان تنها
نشريه ي هفتگي اين شهر كوچك و آنهايي كه ستون "خاطرات يك ابله" را در پايين صفحه ي
دوتا مانده به آخر از تو خوانده بودند كسي نمي دانست تو تا به حال چند رمان پانصد ششصد
صفحه اي نوشته اي، آقاي ژول.
ولي مي داني آقاي ژول، آنهايي كه الان اسمشان در كتاب هاي جلد تيره با عنوان هاي كج و
غير قابل خواندن آمده است و توي خلوت هاي چند نفره، دختر هاي دانشجو با دوست پسر
هايشان از آنها ياد مي كنند و رمان هايشان را دست به دست مي كنند، همگي با همين
رمان هاي چرند بود كه به اينجا رسيدند.
آقاي ژول! تو اين فرصت را داشتي تا به پاتوق هاي پر دود و كم نور آدم هاي پر حرف و بي خيال
راه پيدا كني و من هم كسي نبودم كه بتوانم اين فرصت را از تو بگيرم.
نوشته شده توسط yale در ساعت