« آهای رابی! نوشتن بسه. برو برا گاوا یونجه تازه بریز. | صÙ?حه اصلی | بر سلاحت سلام ده »

salute your gun

                                              [یک Ù?یلمنامه]

سکانس اول، روز، خارجی

     یک روز Ø¢Ù?تابی.محله ای آرام.Ù?قط صدای بازی بچه ها Ùˆ گاهی صدای عبور

      چند ماشین. 

      دوربین چکمه های مرد میان سالی با موی از ته زده و ته ریش،با شلوار

       شش جیب نظامی و تی شرت تنگ سیاه رنگی را نشان می دهد که

       در حال پیاده شدن از وانت خود است. دوربین بالا میاید و روی دست چپ

       او که یک کالیبر 45 است Ù?یکس Ù…ÛŒ شود.

       کات می شود به نمایی که او را پشت به دوربین نشان می دهد و

       روبه روی او پارک کوچکی ست که بچه های یک مهد کودک در حال بازی

       کردن هستند.مربی آنها متوجه مرد و اسلحه در دستش می شود و 

      کودکی را بغل می کند و از تیر رس دوربین کنار می رود.مرد همان طور در

      حال حرکت شروع می کند به کشتن  بچه ها. خشابش که تمام می شود

      هÙ?ت تیری Ú©Ù‡ توی جیبش دارد را در آورده Ùˆ ادامه می دهد. همه را Ù…ÛŒ زند.

      دختر بچه مو بوری در حال Ù?رار است.تقریبا 4 ساله.مرد او را هدÙ? Ù…ÛŒ گیرد.

      دوربین روی ماشه Ù‡Ù?ت تیر Ù?یکس Ù…ÛŒ شود.مرد چند بارماشه را Ù…ÛŒ چکاند

      ولی  Ù?شنگ های Ù‡Ù?ت تیر تمام شده.خم Ù…ÛŒ شود Ùˆ چاقویی را Ú©Ù‡ دور 

      پایش زیر شلوار جا سازی کرده در Ù…ÛŒ آورد Ùˆ به طرÙ? دختر بچه پرت Ù…ÛŒ کند.

      چاقو در کمر او Ù?رو Ù…ÛŒ رود Ùˆ با صورت به زمین Ù…ÛŒ خورد.کات Ù…ÛŒ شود به

      نمای تمام قامت مرد. مرد به زانو می اÙ?تد. خشاب جدیدی در کالیبر 45

      می گذارد.با دست چپ شقیقه خود را نشانه می رود.دوربین از سمت

     راست نیم رخ مرد را نشان می دهد که با شلیک گلوله مغز مرد روی لنز

      دوربین می پاشد.

سکانس دوم، روز، خارجی

     صدای گوش خراشی شبیه به سنگبر شنیده می شود که صدا های دیگر

     را در خود گم می کند.پسر بچه ای 10 12 ساله توی باغچه حیاط دارد دنبال

     چیزی می گردد. سنگی پیدا می کند و به سمت درخت توی کوچه که

     سر کشیده تا توی خانه، پرت می کند.این کار را چند بار انجام می دهد.

     دوربین از لای شاخه ها بچه گربه ای را نشان می دهد که بالای درخت گیر

     کرده و ناله می کند.دوربین می رود نمای بسته او را بدهد که سنگی به او

     می خورد و او را به کوچه پرت می کند. پسرک در حیاط را باز می کند و به

     کوچه می دود.در کوچه کارگری دارد گربه را از روی زمین بر می دارد. متوجه

      بچه می شود که از خانه بیرون دویده. رو به او می کند. پسرک خشکش زده،

      زل زده به کارگر. کارگر گربه به دست پیش می آید.

کارگر: تو زدیش؟

     پسرک سرش را زیر می اندازد.

کارگر: میگم تو زدیش ؟ مگه لالی پدر سگ؟  

      پسر می خواهد پا بگزارد به Ù?رار Ú©Ù‡ کارگر بازویش را میگیرد. پسرک زیر چشمی

      کارگر را نگاهی می کند. کارگر سیلی محکمی توی گوش پسرک می زند.

      هم زمان، صدای سنگبری قطع می شود.پسرک خودش را از دست کارگر جدا

      می کند و به سمت خانه می دود.در راه بغضش می ترکد و بی صدا اشکش

      جاری می شود.دوربین روی گونه پسرک که جای چهار انگشت رویش سرخ

      شده بسته می شود.

سکانس سوم، عصر،خارجی

      مردی و زنی حدودا 30 ساله در یک رنوی Ú©Ù‡ کاملا Ú¯Ù„ÛŒ Ùˆ کثیÙ? است به

      سرعت از جلوی دوربین که کنار جاده قرار دارد رد می شوند.جاده پر پیچ

       و خمی که از میان جنگلی می گذرد.باد شدید است و نم باران می زند. 

ادامه سکانس،داخلی، توی ماشین

       دوربین روی صندلی عقب نشسته و مرد Ùˆ زن در دوطرÙ? کادر قرار دارند.

       دوربین روی جاده زوم شده است. صدای موزیک black rock غم انگیز و تندی

       شنیده می شود.مرد راننده با حسادت خاصی به زن کناردستش نگاه می کند.

       گاهی که سر پیچها ماشین از جاده خارج می شود مرد روی می گرداند سوی

       جاده و ماشین را کنترل می کند.

زن:[با ترس و صدایی لرزان] چه ته دیوونه؟ کجا میریم؟ روبه روتو نیگا

 کن.

       ماشین منحرÙ? Ù…ÛŒ شود.زن جیغ Ù…ÛŒ کشد Ùˆ مرد به سرعت ماشین را

       کنترل می کند. مرد دوباره به زن زل می زند.

زن: [با التماس.گویی می خواهد دل مرد را به دست آورد.]بیا برگردیم

 شهرام.تورو خدا نیگر دار.

 یه Ú©Ù… وایسیم یه گوشه حرÙ? بزنیم آروم Ø´ÛŒ بعد برگردیم.باشه؟

       مرد همین طور زل زده به او انگار نمی شنود.

زن:گوش میدی چی میگم. به خدا منم دوستت دارم.

       مرد ریشخند تلخی می زند.

زن: نه به خدا راس میگم. ببین تو خیلی خوبی. Ù?قط یه Ú©Ù… الکی

شکاکی. به قرآن بهرام اومده بود واسه خرید خونه.نمی دونس

اون خونه ماس.من تا دیدمش گÙ?تم بره گمشه.

Ú¯Ù?تم تو رو بیشتر دوس دارم.  

        مرد همین طور که زل زده اشک از کنار چشمش جاری می شود و شروع می کند

        به خندیدن.برمی گردد رو به جاده.محکم Ù?رمان Ù…ÛŒ چرخاند Ùˆ ماشین از جاده خارج

        می شود.

        ماشین به درون جنگل رÙ?ته،از دره مانندی پایین اÙ?تاده Ùˆ به درختی برخورد Ù…ÛŒ کند.

        درخت آرام آرام روی سر ماشین سقوط می کند و آن را له میکند.

سکانس چهارم، صبح زود، همان جا

        مردی با جلیقه خبرنگاری میکروÙ?ون به دست توی دوربین دارد موهایش را درست

       می کند. دوربین

       گویی روی دوش Ù?یلمبردار خبری است ÙˆÚ©Ù…ÛŒ لغزش دارد Ùˆ گوشه تصویر چراغ

        قرمز rec دارد چشمک می زند.

صدا: برو . دارم می گیرم.

خبرنگار: صب Ú©Ù†. از این جا را Ù…ÛŒ اÙ?تم Ù…ÛŒ رم تا دم ماشین دنبالم

بیا اون وخ شرو میکنم به Ú¯Ù?تن.

صدا: هر Ú¯Ù‡ÛŒ میخوای بخور . Ù?قط زود باش خوابم میآد.بپا زمین

نخوری. رو زمین شاخه ماخه زیاده

خبر نگار: بریم؟ من حاضرم.

صدا: بریم.ضبطه.

         دورتا دور اتومبیل را پلیس Ùˆ مامور آتش نشانی گرÙ?ته Ùˆ دارند لاشه زن را

         در میآورند.ماشین له شده Ùˆ Ù?قط تکه های بدن از لای آهن ها در میآید.

خبر نگار: اه کثاÙ?ت.

          خم می شود .انگار می خواهد بالا بیاورد.

صدا: چت شد؟ دارم میگیرم بابا.

خبرنگار: ول کن چیزی نمیگم .تو بگیر روش آهنگ میزاریم.

صدا : پس بکش خودتو اون ور. تو کادری.

          خبرنگار کنار می رود. دوربین زوم می کند روی ماموری که دارد لاشه را

           از درون ماشین بیرون می کشد.

           بعد از کمی تقلا دستش بیرون می آید و موهای طلایی که از خون قرمز

           شده را بیرون می کشد.

صدا: ای کثاÙ?ت! کله دخترس. لعنتی!

          دوربین Ù?یلمبردار خبری کات میشود.دوربین Ù?یلمبردار را نشان Ù…ÛŒ دهد Ú©Ù‡

          دوربین خبری را از روی دوشش پایین Ù…ÛŒ آورد. توجه Ù?یلمبردار به چیزی جلب

          می شود و از آن روی بر Ù…ÛŒ گرداند.تÙ?ÛŒ Ù…ÛŒ کند Ùˆ بر Ù…ÛŒ گردد طرÙ? پاترول

          زرد رنگ.دوربین از روی او برمی گردد و به سمت زمین خم می شود. دو پا ی

          سÙ?ید Ùˆ خونی از ران

          قطع شده که روی کاور سیاهی گذاسته شده را نشان می دهد.

           کمی مکث.و کات.

                                                                                              ادامه دارد.

نوشته شده توسط yale در ساعت

نظرخواهی

گندت بزنن! این دیگه چیه !!!
نه! خوب بود!!! کثاÙ?ت کاری داشت!

نویسنده: محسن در ساعت 24 مهر 1385 0:46 قֽظֽ

نظر شما چيست؟




مرا به خاطر داشته باش