« خرداد 1385 | صÙ?ØÙ‡ اصلی | مرداد 1385 »
عوضی هایی که زیاد می بینم.
من دیوانه ام یا تو عوضی ؟! خودت را ندیده ای که مثل همه می روی بیرون و
 می گردی و بعدش می آیی خانه و می خوابی _ و شک نکن که این بهترین
قسمت عمر توست چون هیچ از آن به یاد نداری Ùˆ Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ÛŒ _ Ùˆ بعد ØµØ¨ØØŒ خدا را
شکر به زور باید بروی سر کاری که سرت را گرم می کند. و چه می شد اگر این
کارهای اجباری و نÙ?رت انگیز نبود Ùˆ کسی ترا مجبور نمی کرد زور بزنی
برای Ù?ردایی Ú©Ù‡ دیگر این اجبار نباشد.
 و تازه آن Ù?ردای بی اجبار است Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ Ù?همی هیچ...
نه...چقدر مسخره است بی اجبار بیدار شدن Ùˆ بی اجبار Ø§ØØªØ±Ø§Ù… گذاشتن Ùˆ بی اجبار
خوشی و خندیدن و کروات چقدر آدم را مسخره نشان می دهد، ادکلان ها یت چه
بوی سردرد آوری را به شامه ات Ù?رو Ù…ÛŒ کنند.
بی اجبار، انگار بعد از بیگاری برای خانواده ÛŒ Ù…Ù?ت خورت، خستگی در کردن Ùˆ لم دادن
Ùˆ ارد دادن بهشان اصلا لطÙ?ÛŒ ندارد.
نه تنها زندگیت به اجبار زندگی است و دوستش داری که ØØªÛŒ از مرگت هم
به همین اجبار بیم داری.
عوضی... چه داری که بگویی؟!!
لابد بگویی عشق، زن، زیبایی، Ú¯Ù„ ....یا هزار مزخرÙ? دیگر. همه اش یکیست
مجبوری دل ببندی به اینها عوضی.
خودت را مجبور کرده ای Ùˆ تنها تقدست ØÙ‚یقت است. Ú†Ù‡ کلمه ÛŒ مضØÚ©ÛŒ.
آخر خودت هم نمی دانی یعنی چه. ولی می گویی و مجبوری دنبالش باشی
Ùˆ وقتی به جان هم Ù…ÛŒ اÙ?تید زود میگردی ببینید Ú©Ùˆ ؟کجاست؟ Ùˆ هرگز هم
نه خودمی Ù?همید نه دیگری Ú©Ù‡ کجاست این شئ مضØÚ© من در آوردی.
می دانی چرا در آوردی اش؟
من می دانم. چون تو مجبوری لعنتی . مجبوری که مجبور بمانی و خودت را
مجبور نگه داری لعنتی.
 چون اگر Ù?ردا ØµØ¨Ø Ø§Ø² خواب بیدار شدی Ùˆ دیدی Ú©Ù‡ مجبور نیستی Ùˆ هیچ نداری
 که مجبورت کند آنوقت چه می خواهی بکنی؟
خودت را می کشی؟ نه عوضی. تو تا مجبور نباشی خودت را نمی کشی.
پس عوضی لعنتی!!  خÙ?Ù‡ شو Ùˆ خودت را مجبور Ù†Ú¯Ù‡ دار نه من را.
نوشته شده توسط yale در ساعت | نظرخواهی (6)
برق که نباشد خانه می شود اینهو کلبه دنج
برق که می رود انگار مصیبتی سرمان آمده، هرجای خانه که باشیم جمع می شویم دور هم.
و بیشتر از هر چیزی دلم می خواهد برق لعنتی یک چند نیم ساعتی نیاید تا دور هم
 بمانیم بی عرعر تلویزیون Ùˆ بی خبر از اخبار توی کامپیوتر داداش.Â
خوب می شد اگر سازش را می آورد و یکی از آن رمانتیک های وهم آلودش را می نواخت.
چقدر دلم چای می خواهد با ویولون عربی.و یک کم از سهم کیک مامان و داداشی که
همین قطعه را دوباره از اول آرشه بکشد.
برق که نباشد صداهای توی کوچه را همه می شنوند. بالاخره تابستان که باشد
 مجبوری چهار لای پنجره ی بی توری را هم باز کنی و الا شر شر می چکی اگر
چایی بخوری با کیک.
دور هم که باشیم پشه ها کمتر کارمان دارند و می روند دور هم در تاریکی.
برق Ú©Ù‡ نباشد Ø±Ø§ØØª تریم، زود Ù…ÛŒ خوابیم. پیش هم، روی زمین. ØµØ¨Ø Ø¨Ø§ نور آبی که
از ØÛŒØ§Øª Ù…ÛŒ آید تو از دست پشه ها هم Ú©Ù‡ شده زود بیدار Ù…ÛŒ شویم Ùˆ چون برق نیامده
دیگر خبری از نان ماشینی نیست. سنگک Ù…ÛŒ خوریم یا بربری. Ù?رقی ندارد، هر دو شان
داغ داغ است با پنیر که بخوری.
برق که نباشد یاد مادر بزرگ هم می کنیم. و می گردیم دنبال مگس کش.
و پدر قر می زند سرم. شامی هم به آن صورت نداریم. و دور همیم و مادر نمی میرد و
 کسی Ù?کر خارجه رÙ?تن به سرش نمی زند.
بی برقی برای خودش عالمی ست.
                           خدا پدر اداره ی برق را هم بیامرزد.
نوشته شده توسط yale در ساعت | نظرخواهی (6)