روز هایی که خواهیم دید
زنده مانده بود لعنتی. زیر هزار هزار مشت خاکی که خودم رویش ریخته بودم.
******
عمه اعظم می گ?ت با شکوه ترین مراسم تد?ینی بوده که به عمرش دیده.
هنوز سردی تابوت سنگینش روی دوشم مانده. صد ها زن و مرد. هر کدام
برای خود کسی. زنها زیر تور های سیاه، اشک آرایششان را می شست تا
روی کت دامن های مشکی. و مرد هایی که انگار از ته صندوقچه نکبت بار
خلوتشان در آمده بودند. رویشان خاک گر?ته بود.
و آن رکوییم معرکه: بوم........بوبوبوم........ لا........ لا لا لا........ لا..لا..لا.........
بوم....بو بو بوم...
زود تر از اینها مرده بود پدرم. خیلی قبل از آنکه رکوییم مرگش را تصنی? کنم.
عمه اعظم می گ?ت تو کشتی. با آن اصوات ملعون. و با آن تسخر مرگبارت وقتی پدر
نی لبک کوچکش را زیر لب مزمزه می کرد. و نغمه ی جوانی و عشق سال های ما را
ول می کرد در اتاق.
نغمه ی لعنتی وحشتناک معجوز بود. دیوانه وار رخنه می کرد تو. و من
،رئیس کنسرواتوار برلین،هرگز حتی نمی توانستم تمیز دهم که چه گامی ست و
یا حتی چه نتی.اشپیگ هم مثل من، در ضیا?ت شام پدر، آنقدر سحر شده بود که
وقتی پرسیدم چه بود، ?قط گ?ت من نمی دانم، انگار داشتم روی باغچه ی پدر بزرگم
پرواز می کردم.
اما رکوییم من، به حق پادسحر آن طلسم غیر بشری بود. معرکه. آنقدر معرکه که
اشک از چشمان کور سوی عمه جان جاری شد. آن روز در گورستان کایگن.
مرده بود زود تر. حتی قبل از معجزه ی من. از همان روزی که دیگر نی لبکش را زیر
سبیل جو گندمی انبوهش جا نداد و آن طلسم سخر کننده را نزد.
کارل کایمر مرده بود. با تمام کتابهایش و عکس های جوانی و ساعت دیواری موروثی
و کودکی من و حیات خانه با گل هایش و مادرم. آه! مادرم!
عمه اعظم می گ?ت هنوز اولین دست نوشته ی پدر را دارد.
?رستاده بود برای مجله هایک.و چاپ شد.ماهلر چاق و دوست داشتنی با مجله
چاپ شده در دست آمده بود خانه مان تا ببیند این کارل کایمری که نوشته بود
"روزهایی که خواهم دید" را. و همان روزقرار داد کاری پدر را با مجله ادبی،سیاسی هایک بست.
اصلا از همان روزی که صبح از خواب بیدار شد و دیگر ننوشت، مرده بود.
" نه ، یوهان کوچولوی من. زنده می مانم و روزی را خواهم دید که مثل هر روز دیگر
آ?تاب برسر تاسم می تابد و دست در دست تو با سوسک ها به پیاده روی می رویم.
و به روی ماه آقای قصاب می خندیم و یک سکه ی نیم مارکی از قلک تو یا یک
اسکناس پنج مارکی نو از کی? من به پسرک روزنامه ?روش انعام می دهیم. برای عمه
شال مخملی که پسند کرده می گیریم و یادمان باشد سر مزار پدر بزرگ برویم.
یکشنبه ها برای سلامتی مورچه های قنادی کایگن دعا کنیم.
نه ، باید زنده بمانم و گل هایی را که مادرت دوست دارد از دره ی کراگ برایش بچینم.
تا به کلاهش بیاویزد و باز لبخند قشنگی ته چشمش برق بزند."
ولی من مرگ را ترجیح می دهم. برای مورچه های قنادی و سوسک های حیات.
و چه ?رقی دارد قصاب بخندد یا نه وقتی هرگز ملودی چشمان آدم هایی که
رهگذرند را نمی شنود.
و من مرگ را ترجیح می دهم. برای عمه ای که مثل تاریخ ، تمامی ندارد.
و برای پدر.
ولی مادرم، آه! مادرم!
********
ن?س می کشید آن ز یر. از من?ذ آن تابوت ممهور. و از لای هزار روزن خاک های سرد کایگن.
عمه می گ?ت قبل از آنکه تابوت را میخ کنند نی لبک پدر را انداخته آن تو.
پدر ن?س می کشید در تابوت. همان طور که سالها ن?س می کشیدهوای آن اتاق کهنه را.
همان طور که روی صندلی پدری لم داده بود و ص?حه های قدیمی اش را عوض می کرد.
آن لعنتی مرده بود ولی ن?س می کشید.
?اگن مرده دزد از آن زیر درش آورده بود. شب بعد از مراسم.
آن لعنتی را برگرداند روی همان صندلی. آن هم بعد از آن رکوییم معرکه ی من.
نباید این طور می شد.
آن لعنتی برگشت با نی لبکش و نغمه ی جوانی و عشق سالهای عمه بزرگ.
نوشته شده توسط yale در ساعت | نظرخواهی (2)
دکتر و سبیل چخماقی 7 ساله
رسیده بود به در کلاس، با همان دبدبه ی همیشگی و عطر پیپ و طعم قهوه. پالتو را
روی کت شلوار شکلاتی اش نپوشیده بود. هوا خوب بود.
رحمان هم که تازگی گیر این دخترک سلیطه ا?تاده بود ، همه ?کرش شده بود مهری.
حال کلاس را نداشت.من هم که کلی کار و قرار مدار با این و آن و آماده ی جیم زدن
البته با تیک حاضری.لعنتی ?قط به حضور سر کلاس نمره می داد.
رحمان مثل همیشه ور می زد و من این بار توی دل که نه ، توی رویش گ?تم :
خ?ه شو رحمان! یواش یواش بگو ببینم باز با مهری چه گهی خوردین دو تایی.
خیلی شوخ و شنگ شده بود. شروع کرد به ور زدن دوباره که بچه ها مثل علم یزید
سیخ شدند.آمده بود سر کلاس ، با همان اخم و تخم همیشگی که انگار دم در روی
صورتش می کشید و می آمد تو.
رحمان حالش ر?ت تو قوطی. دمق شد. بعد سیخونک زد به من که: چیه بازم کار
داری؟ می خوای جیم شی؟
من که نگاهش کردم، تیز گر?ت. امانم نداد: می خواهی بزنم تو حالش،یه دو ساعتی
بره قاطی باقالیا؟
گ?تم: رحمان! خ?ه شو . می ?همی؟ خ?ه شو یه مدت. حوصله ندارم.
گ?ت : پس گه می خوری بری بیرون اگه کلاسو تعطیل کردم.
من که از خدام بود. کلاسو تعطیل می کردو بعد تا خود دو ساعت زر زر می کرد برام.
یکهو واستاد. مثل هنر پیشه ها شده بود قیا?ش. رو کرد به استاد گ?ت: ای وای
چی شده دکتر؟
بچه ها از لحنش خندشون گر?ت. من می کشیدمش که بشین خره. می ندازدتا.
دکتر انگار ک?تر ریده باشه رو سرش: چیه چی شده مگه چه ته؟
خودشو بازرسی می کرد. خیلی به تیپش حساس بود پیری. انگار می کرد
از زمیندارای تگزاسیه.
رحمان می گ?ت یه بار ر?ته تو اتاقش داشته سیگار برگ کوبایی می کشیده .
بش می خورد پدرسوخته.
رحمان یکهو در اومد که:استاد سر سبیلتون! این ور... دسته راستی....آره آره...
خودتون زدین اینطوری؟
پیر مرد داشت پس می ا?تاد. یک بار سر کلاس به من که سبیلم رو تازه تیغ کرده
بودم گیر داده بود که: شما جوونا تا چشتون به یه دختر خشکل می ا?ته که ناز
می کنه براتون میرین مردی تونو تیغ می زنین. من 7 ساله که ماشین طر? این
سبیلام نبردم. وقتی با قیچی می خوام درستش کنم تنم می لرزه.
هی با این ورش ور می ر?ت و زور می زد ببینه چی شده مگه.
منو بچه ها که بازیه رحمانو گر?ته بودیم انگار کرممون تو آستین بود، شروع کردیم به
آخ آخ و وای وای کردن و دخترا لای مقنعه شون مرده بودن از خنده.
دلم سوخت واسه پیر مرد. سبیلش سالمم که بود، از شرمندگی و خجالت یکی دو
تارش در ر?ته بود ا?تاده بود. سرشو انداخت پایین کشون کشون ر?ت ببینه
چه ریدی زده.
بچه های ردی? جلو می گ?تن زیر لب می گ?ته :
لعنت به این دختر، با اون چشای شورش.
نوشته شده توسط yale در ساعت | نظرخواهی (3)
اولین پست اولین وبلاگم.
((و نان،نجوایی ست بر لبانشان روان
و داس، سازشان در دست
انان سم?ونی زندگی را ساز می کنند))
شعر شاعر گر گر?ت،نان شد.
نان اتش گر?ت، حرام شد.
شاعر از غم شعر خود ،
ر?ت،
شاطر شد.
نوشته شده توسط yale در ساعت | نظرخواهی (7)
تازه رسیدن ، کهنگی آوردن.
تازه رسیدم.
برای حر? تازه زدن زود است.
دیده ای؛ کهنه ها را که می بری جایی نو می شوند انگار.
کهنه ها یم را می گذارم.
اینجا خیلی زلم زیمبو دارد. نمی ?هممشان.
?علا.
نوشته شده توسط yale در ساعت | نظرخواهی (3)