۳۰ مهر ۲۰۰۸

داروین پیغمبر

زیستن در میان جماعت احشام

            و سر کردن مجموعه نا متناهی روزان و شب

پیمودن مسیر های دوار

            _هرکجا که هستی،آغاز

                                           و هرگاه باز رسیدی،انجام _

خر رفتن و گاو برگشتن از چشمه های تلنگر و تفکر

فرق میان آدمی و حیوان...

                           تلخ کامگی و کام تلخی.

چه توفیری دارد؟!

۱۵ مهر ۲۰۰۸

یکی پنجره

  یک پنجره برای دیدن.

  تنها یکی پنجره،

                       برای زیستن کافی ست.

   و حسرت،

                   جزء لاینفک این زندگی ست.

 

۲۹ تیر ۲۰۰۸

حکایت آن کلاغ

شهپر  بال بگشود و فراز همی برفت سوی آن تپه گُه.

که مانده بود به جای،

                          از گذر یکی عابر،

                                              بر کوره راهی چُنین. 

۲۳ تیر ۲۰۰۸

زین خلق پر شکایت گریان

 از شهر پر درد خسته ام.

هر انسان، صد درد.

                  بنمای رخ.

۱۵ تیر ۲۰۰۸

چشمهایش

یه حساب دودوتا چارتا بم میگه :
باقی عمرتو
همشم که بخوابی
بلکم اون چشمارو به خواب ببینی،

برد کردی.

۶ اردیبهشت ۲۰۰۸

سوالی جواب

هزار و یکی سوال.

به هزاری جواب هم که زنجیرشان کنی،

یکی سوال،

               یله بر ذهنت به جاست:

که چه؟

۲۷ فروردین ۲۰۰۸

و در اين تنهايي

کسي نيست کودکي اش را

                                    گلوله برفي پرتاب کند.

کسي نيست جواني اش را

                                   شيشه در هم شکند.

کسي نيست زنانگي اش را

                                   جامه بر تن بدرد.

کسي نيست

همه مردان و زنان

                        کودک و پير

گويي انگار همه مصلحت انديش شدند.

۲۳ فروردین ۲۰۰۸

رطوبت عرق و خون

که بر سينه هات بنشسته برف،

                         شيري رنگ.

زيباي بکر!

چگونه شب را روز مي کني،

در انتظار بوسه اي،

که بشکفد شکوفه سربسته به پستانت؟

زهي شيرخواره کودکم من.

                                    درياب.

۹ فروردین ۲۰۰۸

يك روز گذشت.

نوشتن، جنون است

                وقتي خواندن خطر دارد.

و رفتن، به خود ريدن است

               وقتي رسيدن دير كردن است.

گريستن غريزي ست.

               وقتي نفس مثل زجر،

                                          كشيدني ست. 

                     

۲۷ اسفند ۲۰۰۷

يك عكس يادگاري مي گيري آقاي ژول! ؟

يادت هست آقاي ژول. آن روزي كه آمدي گفتي:" هي پسر! مي خواي يه چيزي

 بت بدم بخوني، تا اولين كسي باشي كه مي خونيش؟"

آن روز گفتم بله آقاي ژول، ولي راستش را بخواهي داشتم خدا خدا مي كردم كه

مثل آن داستان هاي بي سر و ته پانصد صفحه اي كه در هر صد صفحه اش تنها يك

 اتفاق نسبتا قابل توجه( تازه آن هم نسبتا، يعني نسبت به ساير اتفاقات رخ داده در

 داستان، كه مجموعه ايست از افعالي كه يك معلول روي ويلچر با دست هاي فلج و

هوشمندي يك توله خوك مي تواند از روي عادت انجام دهد) مي افتد نباشد. 

و همان روز يكي از همان اتفاقات نسبتا قابل توجه براي تو افتاد . 

تو مردي آقاي ژول. بعد از اينكه پاكت را به من دادي - انگار كه داشتي نگين اشراف زادگي 

خاندان سر تا پا كارمندت را به من مي دادي- رفتي و مثل قهرمان داستان هايت

 ول افتادي روي مبل اتاقت و غزل را خواندي.

من ماندم و آن چهار صد صفحه اي كه چشمم آب نمي خورد چيزي غير از همان هاي 

قبلي باشد. مي توانستم بياندازمش دور. آخر غير از من و هفت هشت نفر كارمندان تنها 

نشريه ي هفتگي اين شهر كوچك و آنهايي كه ستون "خاطرات يك ابله" را در پايين صفحه ي 

دوتا مانده به آخر  از تو  خوانده بودند كسي نمي دانست تو تا به حال چند رمان پانصد ششصد 

صفحه اي نوشته اي، آقاي ژول. 

ولي مي داني آقاي ژول، آنهايي كه الان اسمشان در كتاب هاي جلد تيره با عنوان هاي كج و

غير قابل خواندن آمده است و توي خلوت هاي چند نفره، دختر هاي دانشجو با دوست پسر

هايشان از آنها ياد مي كنند و رمان هايشان را دست به دست مي كنند، همگي با همين  

رمان هاي چرند بود كه به اينجا رسيدند. 

آقاي ژول! تو اين فرصت را داشتي تا به پاتوق هاي پر دود و كم نور آدم هاي پر حرف و بي خيال 

راه پيدا كني و من هم كسي نبودم كه بتوانم اين فرصت را از تو بگيرم.     

۲۱ بهمن ۲۰۰۷

پاييز بي باران

گذشت آن سالهاي خوش.          كافه، دود ، ازدحام.

پاييز همان پاييز است اما،       خانه، ركود، سكوت.

 

۵ دی ۲۰۰۷

به دستتان رسيد؟

روي كاغذ نامه نوشتن برايت، در دنياي كوچك امروز، آدم را ياد قديم ها مي اندازد.

و قديم ها يعني: من و تو و بقيه در كنار هم.

 

۲۴ آذر ۲۰۰۷

روزهايي كه ديگر گذشته اند.

       ديگر گذشت آن روز هايي كه مي نشستم و با حق به جانبي تمام همه آنچه كه مي نوشتم را گويي در ك مي كردم و با تردستي تفكرات خود را لاي كلمات نا آشنايي كه بودنشان به من حس غرور و رهايي مي داد پنهان مي كردم. من نهايتا بتوانم از اين كه نمي توانم چيزي بنويسم، بنويسم.دارم زور مي زنم كه خود را ازشر اين شهوت جاودانگي كه آدمي را وا مي دارد به ثبت شدن وبه يادها ماندن، برهانم.

مي داني آدم تنها مرضش همين احساس نيازش به بودن و تا هميشه بودن و حضور داشتن است. وگر نه چه فرقي مي كند اين مدت را چگونه سر كني و چه كني؟ پايان قصه كه هنوز عوض نشده، همان است كه بوده.اين را هم من مي دانم هم تو   

۱۲ مهر ۲۰۰۷

روزگار مسعود يك روسپي

فيلنامه اي در دست تحرير است:

       روزگار مسعود يك روسپي

اين فيلنامه نه تحليلي جامع شناسانه بر پديده روسپي گري ست

و نه روايتي اروتيك از يك داستان نيمه شهوت انگيز براي تقويت قواي جنسي.

نمايي از زندگاني روسپي ست كه به عقيده نويسنده سعادت مند  است ،

 هرچند خود روسپي اين را نمي فهمد!!

مثل ديگر انسان هاي احمقي كه شانه به شانه سعادت قدم بر مي دارند

 ولي خود را همچون دستمال توالت  خون آلودي هيچ و چندش آور مي انگارند. 

۱۷ شهریور ۲۰۰۷

وحدانيت

مادران اين سرزمين همه كودكان اعور زايند. زان رو كه ايشان را

جملگي يك پستان بر سينه روييده است. وهر كودك را يك گوش

 شنود چون با يكي چشم بينند آنچه را نوايي بر آيدش از ميان.

 وايشان را از بيضتين تنها يكي عايد آمده است، هشته درميانه ي پا.

زين رو از ميان هر زوج تنها يكي را برگزينند وديگري را نبوده

 انگارند.

پس اينگونه است كه قبله شان يكي ست؛ حرفشان يكي؛

   را هشان يكي ست و همراهشان يكي.

۷ شهریور ۲۰۰۷

پناه مي بريم به شعر!!

 آي نوزاده ي من!

   خطر كن.

جهان را بنگر،

به ديدن خطر كن.

آوا را بنيوش

شنيدن را خطر كن.

بر زمين گام نه    

برهنه پاي

و لمس زمين برهنه را خطر كن.

در جهان هست داستان بسيار

    بر سراييدن خطر كن.                      

     

۵ مرداد ۲۰۰۷

جز دوست داشتني زير انگشتانم.

lovely jazz underneath my fingers,in my throat.

streets: endless source of music.

faces,spaces.clouds, clothings.cats&cars.

and the mystery of eyes.

women, walking melodies.kids, beautiful waltzes with

banjo.

and the last, but the most complex feelings of life,

       grand pa's.

full of wrinkles, like rivers on the earth.

and strong silent sound of base, pouring out on their

foreheads.

oo la la!!!

lovely jazz in my throat!underneath my fingers!

inside my harmonica.on my piano.

                                    

 

 

۱۷ تیر ۲۰۰۷

دست گيري

دستم را بگير.
با من به قعر بيا.
من از قله عافيت فرو  خواهم شد.
دستت را به من بده. تو هم فرو شو.
رها كن خود را و چشمانت را ببند.
محكم بگير دستم را كه تا من فرو شدم تو به جا نماني.
بگذار اين بار از زمين به آسمان ببارد.

اي آنكه فرو شدي ازين قله ي تنگ         
                                                    دستم تو بگير تا كه من هم بجهم                                         

   آنچه در بالا خوانديد نوشته ايست از آقاي شاهزمانيان كارگردان نسل نو سينماي ايران
  كه آن را براي سومين ساخته سينمايي خود به نام "سقوط آزاد" نوشته است.
داستان فيلم، حكايت شخصي به نام دكتر سين است كه مي خواهد خود را از بالاي برجي
به پايين افكند. مامورين آتش نشاني در تلاشند كه او را از اين كار برحزر دارند. رييس تيم
رهايي بخش خود را به بالاي برج مي رساند تا با او سخن بگويد. پس از يك مكالمه ي
طولاني ما بين اين دو به ناگاه جنازه ي پخش زمين مي شود. دكتر سين از ورودي برج
پايين مي آيد . و آتش نشان ها جنازه ي رييس را از روي زمين جمع مي كنند.
  

  

۸ تیر ۲۰۰۷

همدردی

مثل دست کردن توی سوراخ مستراح می ماند. دستکش هم که دست کرده باشی،

انگار قرار است هرچه که توی دستت می آید بگذاری دهنت.

۱ تیر ۲۰۰۷

خفه شو خيال

دهنت را ببند و بمير.
بگذار سرم را زير بياندازم و زندگيم را بكنم.
ديگر داري آن روي سگ واقعيت را بالا مي آوري.